سپیدار

بهار

 

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است.

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند، کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست، هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند، سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه ی گل های سپید، نیمه شب باد غضب ناک چه کرد؟

حال معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ، با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.

خاک جان یافته است، تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

                                باز کن پنجره را و بهاران را باور کن

+   ف. قاف ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

 

 شکایت گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست...

” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

 

 

 

+   ف. قاف ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir